تبلیغات
تیتری ها - عشق برای تمام عمر
 
تیتری ها
تفاوت ما تیترى بودن ماست
                                                        
درباره وبلاگ

تمام مسئولیت نوشته ها بر عهده خود نویسنده مطلب است.

كپی برداری از مطالب با ذكر منبع مجاز است
مدیر وبلاگ : محمد
نظرسنجی
لطفا برای رقابت با دیگر طرفداران تیم های باشگاهی در این نظر سنجی شرکت کنید. ..::شما طرفدار کدام یک از تیم های لیگ برتری زیر می باشید؟::..













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 4 مهر 1389 :: نویسنده : منتظر مهدی

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها :